دهستان مدافع حرم BMW سوار چیست؟+عکس

۲۷ مهر ۱۳۹۶ سایت خبری آوا

گفتگو و دهستان جالب حمید شیرمحمدی،مدافع حرم بی ام و سوار!+عکس

حمید شیرمحمدی را خیلی‌ها به
عنوان مدافع حرم بی ام دبلیو سوار می‌شناسند؛ کسی که داوطلبه همراهنه به سوریه
اعزام شده و حالا همه زندگی‌اش حول یک روز از تقویم می‌چرخد؛ ۲۱ دی ماه ۹۴٫
همان روزی که نزدیک‌ترین دوستانش شهید شدند و او مجروح. ۲۱ دی ماه برای
حمید شیرمحمدی مرور خاطره شهادت مرتضی کریمی، مجید قربه همراهن خانی، عبه همراهس
آبیاری، میثم نظری و خیلی‌های دیگر هست.

به
گزارش مجله اینترنتی آوا پردیس
، جام جم در ادامه نوشت: خاطره‌ای که رهایش نمی‌کند، هرچندوقت
یکبه همراهر موج می‌شود و می‌پیچد توی سرش. به همراه این جانبه همراهز مدافع حرم که فرزند
شهید هم هست و پدرش ۳۷ سال پیش در سرپل ذهاب آسمانی شده از راهی گفتیم که
او را به سوریه رسانده؛ مسیری که خودش می‌گوید راه انسانیت هست.

عکس:حمید شیرمحمدی

دهستان مدافع حرم BMW سوار چیست؟+عکس

وقتی مردم به شما می‌رسند اولین سوالی که می‌پرسند چیست؟

الان البته نگاه مردم خیلی تغییر کرده، الان واکنش‌های مثبت خیلی بیشتر
از دوسال پیش هست که من تازه جانبه همراهز شده بودم. اما به همراهز هم بعضی‌ها هستند که
ته ذهنشان این سوال وجود دارد که چقدر می‌گیرید سوریه می‌روید؟

یعنی آشکارا این سوال را از شما می‌پرسند؟

بله علنا می‌پرسند چقدر گرفتی رفتی سوریه؟! البته الان کمتر شده اما به همراهز
پیش می‌آید که بپرسند. اینها نمی‌دانند که وقتی کسی داوطلبه همراهنه می‌رود
ریالی نمی‌گیرد. من که خودم شرایط مالی خوبی داشتم، یک حقوق کارمندی داشتم و
در کنارش کار آزاد می‌کردم و اتفاقا بعد از رفتن به سوریه از نظر مالی
خیلی ضرر کردم. الان تقریبه همراه دوسال هست که فقط همان حقوق کارمندی را دارم و
دیگر شرایط برای انجام کار آزاد پیش نیامده هست.

پشیمان هستید؟

نه اصلا این راهی بود که انتخاب کردم، به همراهز هم شرایط پیش بیاید همین راه
را می‌روم. الان من جانبه همراهز ۲۵ درصد اعصاب و روان هستم بجز این قضیه شیمیایی
هم هست که تازه تشخیص داده‌اند. اما هیچوقت از این شرایطی که برایم پیش
آمده ناراحت نیستم.

یعنی همین اواخر متوجه شیمیایی بودن‌تان شده‌اید؟

بله …یک به همراهر اعلام کردند همه آنهایی که در عملیات خان طومان شرکت
داشتند برای آزمایش بیایند. من خبر داشتم که یکسری از دوستانم رفته‌اند و
جواب آزمایش شیمیایی‌شان مثبت هست. به خاطر همین من نرفتم. تا اینکه چند
وقت پیش یک کاری در بیمارستان بقیه الله داشتم، آنجا بچه‌ها من را شناختند و
به همراه اصرار بردند برای آزمایش. چندتا دستگاه گذاشتند و بعد هم متخصص ریه
ویزیت کرد و آخرش هم گفتند شیمیایی هستی. یک کیسه دارو هم برایم نوشتند که
البته من هیچکدام را مصرف نمی‌کنم.

شما فرزند شهید هستید؛ فرزند شهید احمد شیرمحمدی، از پدر چه چیزی یادتان مانده هست؟

هیچ تصویری از پدرم ندارم. پدرم سیزده آبه همراهن ۵۹ شهید شد، من تیر ۵۹ به
دنیا آمده بودم. یعنی چهارماهه بودم که پدرم شهید شد. من اصلا ندیدمش. تنها
عکس مشترکی که از او دارم، برای وقتی ست که از جبهه آمده بود و ما را برده
بود مسافرت. تنها عکس من در همین مسافرت هست که من را در آغوشش گرفته؛
همین.

پدر چطور رزمنده شده بود؟

کاملا داوطلبه همراهنه. پدرم موقعی که جنگ شروع شد، کارمند سازمان نظام پزشکی
بود، فکر می‌کنم آخرین مسئولیتش رئیس کارگزینی بیمارستان شهدای یافت آبه همراهد
بود که آن موقع اسم دیگری داشت. ما وضع مالی خوبی هم داشتیم، خانه و ماشین و
… اما دلیلی که پدر را به جبهه کشاند همین بحث انسانیت بود. پدرم ذاتا
کمک کردن به دیگران را دوست داشت، به خاطر همین به همراه همه عشق و علاقه‌ای که
به خانواده‌اش داشت، وقتی جنگ شروع شد چون سربه همراهزی رفته بود و کارهای نظامی
را بلد بود برای اعزام داوطلب شد. همان موقع مادرم گفته بود که احمد تو سه
تا بچه داری، کجا می‌خواهی بروی؟ پدرم هم گفته بود هموطنان من منتظر کمک
هستند، من وظیفه دارم به آنها که در شرایط سخت‌تری هستند کمک کنم؛ یعنی
برای پدر هم این بحث انسانیت خیلی مهم بود و من فکر می‌کنم اگر الان در ذهن
من هم اینقدر پررنگ هست‌، به خاطر این هست که از پدرم برایم به یادگار
مانده و همیشه و همه جا از خاطراتی که از پدرم تعریف می کنند آن را
شنیده‌ام.

کجا شهید شدند؟

سر پل ذهاب. پدرم چریک بود و در جنگ‌های نامنظم به همراه شهید چمران در جبهه حضور داشت.

دهستان مدافع حرم BMW سوار چیست؟+عکس

شما از کی نبود پدر را حس کردید؟

هرچه که بزرگتر شدم، نبودش را بیشتر حس کردم، هرجایی که به مشکلی خوردم
آرزو کردم که کاش پدرم بود. همان روزها برادرم به من گفت که حمید هرجا گیر
کردی برو بهشت زهرا(س) و من سالههست که کارم همین هست. هرجا به مشکل
می‌خورم می روم بهشت زهرا قطعه شهدا سر مزار پدرم می نشینم. خیلی وقت‌ها به همراه
ناراحتی رفتم، خیلی وقت‌ها رفتم و داد زدم. خیلی وقت‌ها ساعت دو نصفه شب
رفتم که البته این بعد از برگشتنم از سوریه بوده که از نظر اعصاب به مشکل
خوردم. هر وقت هم رفتم سر مزار پدرم، گفتم که به همراهبه همراه آمدم این مشکل را حل
کنم. حرفهایم را زدم و برگشتم و حداقل در ۸۰ درصد موارد جواب گرفتم. آن ۲۰
درصد هم بعدها دیدم که یک خیری بوده که نشده.

این فرزند شهید بودن، شده که جایی کارتان را راه بیندازد؟ از
این جهت می‌پرسم که متاسفانه این نگاه هرچند نادرست بین بعضی از مردم در
ارتبه همراهط به همراه منفعت داشتن مادی فرزند شهید بودن وجود دارد.

اگر منظورتان امکاناتی هست که بعضی‌ها فکر می‌کنند به خانواده شهدا می
دهند، من جز دانشگاه از هیچکدام از این امکانات هستفاده نکردم. خیل‌ ها
همین یک دانشگاه را می بینند، خودشان را جای بچه‌ای نمی گذارند که هروقت که
به پدرش نیاز داشته کنارش نبوده. زندگی‌های از دست رفته را نمی‌بینند،
آینده‌های خراب شده را نمی‌بینند. این هم نه درد دل من هست که درد دل همه
خانواده‌های شهدا و جانبه همراهزان هست. مخاطب من هم فقط مردم نیستند. مسئولان هم
هستند. همین‌هایی که فقط در هفته دفاع مقدس یاد ما خانواده شهدا می‌افتند،
اتفاقا بگذارید برای شما مثالی بزنم. پارسال در هفته دفاع مقدس از شهرداری
آمده بودند خانه ما به عنوان دیدار خانواده شهدا. از مادرم پرسیده بودند
که چه درخوهستی دارید؟ مادر هم گفته بود که اگر می‌شود اسم کوچه را نام
شهید ما بزنید. گفته بودند که چشم حاج خانم صد درصد. بعد همسایه طبقه پایین
هم که او هم مادر شهید هست گفته بود در این به همراهغچه ما هم گل و گیاه بکارید.
گفته بودند چشم حتما. الان یک سال گذشته نه کوچه به اسم شهید ما پلاک کوبی
شده نه آن به همراهغچه گلکاری شده. اما متاسفانه بعضی‌ها به غلط فکر می‌کنند به
خانواده شهدا از طرق مختلف رسیدگی می‌شود که این طور نیست.

این راهی که پدر رفت همیشه در زندگی شما پررنگ بوده هست؟

راه پدر راه انسانیت بود. راهی که بعدها عمویم هم ادامه داد و سال ۶۵ در
عملیات فاو شهید شد. من هنوز که هنوز هست تصویر پیکر خونین و تکه تکه
عمویم یادم هست. آن موقع شش سالم بود که به همراه عمه‌ام رفتم معراج شهدا. من بدن
تکه تکه عمو را دیدم. خمپاره خورده بود و هیچ چیزی برایش نمانده بود، نه
سری نه بدنی … می‌بینید این راه در خانواده ما وجود داشت، من فقط این راه
را ادامه دادم.

ولی شاید به عنوان یک جوان امروزی خیلی سبک زندگی‌تان شبیه آنها به نظر نرسد؟

قبول دارم شاید نبه همراهشد. اما هرکسی در عصر خودش زندگی می‌کند. من آدم فوق
العاده به همراه انرژی هستم. کارهای آدرنالین‌دار را دوست دارم. ورزش های رزمی
زیاد کار کردم، کار راپل و موتور سنگین و سرعت، هیجان‌هایی هست که همیشه
دنبه همراهل کرده‌ام. به ماشین و موتور کلا علاقه زیادی دارم، روی وسیله‌هایم هم
خیلی تعصب دارم ولی این آخری یعنی بی ام دبلیو را خیلی دوست دارم؛ اینها
اما یک جنبه شخصیت من هست. بگذارید یک خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم. سال
۸۶ من یک تصادف خیلی سنگین به همراه موتور کردم. یعنی به همراه ۲۰۰ تا سرعت به همراه موتور
رفتم پشت یک پراید. کلاه ایمنی هم نداشتم و از همانجا رفتم کما. اما خدا
خوهست و یک فرصت دوبه همراهره به من داده شد و از کما آمدم بیرون. از همان موقع
نشستم فکر کردم که واقعا دلیلش چه بود که خدا این فرصت دوبه همراهره را به من
داد. از همان زمان من زدم به وادی کار خیر. اینکه دستگیر بشوم نه مچگیر و
شکل کمک کردن‌هایم به افراد نیازمند هدف‌دارتر شد. الان هم هرجایی هر کسی
بگوید برای کمک به نیازمند ها به نیروی آوا پردیس نیاز داریم که بیاید کار بکند
من همه جوره پای کار هستم.

اما شاید خیلی‌ها از روی همین ظاهر شما قضاوت کنند؟

بله این اتفاق خیلی می‌افتد. من چون دست چپم پلاتین دارد بخیه‌های درشتی
هم خورده، از طرف دیگر هیکل درشتی هم دارم، همین برایم دهستانی شده، خیلی
جاها فکر می‌کنند که من خلافکارم. اما واقعا ما به همراهید یاد بگیریم که از روی
ظاهر آدم‌ها قضاوت نکنیم. من یک به همراهر برای اینکه نشان بدهم نبه همراهید از روی
ظاهر قضاوت بکنیم در یک مراسمی که دعوت بودم یک تیشرت قرمز پوشیدم به همراه شلوار
جین و کفش کالج. بعد وقتی می‌خوهستند من را برای حرفرانی صدا بزنند تا
گفتند جانبه همراهز مدافع حرم حمید شیرمحمدی و من از روی صندلی بلند شدم. نگاه
متعجب همه را دیدم که انگار به همراه چشم هایشان می‌گفتند که این به همه چی
می‌خورد الا جانبه همراهز و مدافع حرم. اما این ظاهر قضیه هست. کاش ما یاد بگیریم
که دل آدم ها را ببینیم نه ظاهر شان را.

اتفاقا من عکسی هم از شما دیده‌ام که در مراسم اربعین به همراه لبه همراهس نیروهای خدمات شهرداری مشغول هل دادن ویلچر هستید.

بله این عکس مال کربلهست. البته قبل از این عکس من چندبه همراهر به تنهایی
رفته بودم کربلا، اما یک به همراهر نشستم دیدم که اگر بروی و بیایی و هیچ اتفاقی
هم برایت نیفتد فایده‌ای ندارد. بروی و آدم نشوی و برگردی به چه درد می
خورد. فکر کردم که کاش بشود در این رفت و آمدها یک خیری هم به بنده های خدا
برسانی. همان موقع ها یکی از دوستانم گفت که شهرداری یکسری از بچه‌های
ایثارگران و شهدا را برای کمک به افراد ناتوان و …به کربلا می برد. من هم
داوطلب شدم و سه سال به همراه این گروه در ایام اربعین رفتم کربلا و شدم جزو
گروهی که مسئول حمل زائرین به همراه ویلچر بودند. عکس هم متعلق به همان زمان هست.

این شکل از خدمت راضی‌تان می کرد؟

به همراهلاخره کار دلی بود. بعضی وقت‌ها من فاصله بین عمودها را حساب می‌کردم
می دیدم که در روز ۵۰ کیلومتر فقط ویلچر هل داده ام. این کمک حال بودن، بله
حال خودم را خوب‌تر می‌کرد. اتفاقا همان روزها که در کربلا بودم یک به همراهر
گفتم حضرت عبه همراهس(ع)، من می‌خواهم بروم سوریه اما جور نمی‌شود. اگر صلاحم به
رفتن هست، یک کاری کن که بشود، یک ساعت بعد وقتی به موکب برگشتم و وای فای
گوشی را روشن کردم دیدم که دوستم پیام گذاشته که اسمت رفته توی لیست. سریع
خودت را برسان تهران.

اصلا چطور شد که کار یک جوان امروزی بی ام دبلیو سوار به سوریه کشید؟ مثل پدر و عمویتان رفتید که شهید بشوید؟

شهید شدن که افتخار هست، قبل از اعزام یک فرمانده‌ای داشتیم به اسم سید
فرشید خراسانی که البته در سوریه هم به همراه ما بود. یک فرمانده دیگر هم داشتم
به اسم مهدی هداوند که واقعا نمونه بود و من افتخار می‌کنم که در رکاب این
دو نفر در سوریه بودم. فرمانده هایی که خودشان تا دقیقه آخر به همراه نیروهایشان
جلو می ایستند.

خب چه دلیلی به همراهعث شد که بروید؟

من هم مثل پدر به خاطر انسانیت رفتم. اخبه همراهر آن روزها همیشه از اوضاع
سوریه و وحشی‌گری‌های داعشی‌ها و آزار و اذیت مردم مظلوم سوریه گزارش نشان
می‌داد. دیدن این تصاویر هر آدم آزاده‌ای را ناراحت می‌کند، هرکس که وجدان
بیداری دارد این ظلم را نمی‌تواند تحمل کند. من هم وقتی این ها را می دیدم
خیلی ناراحت می شدم از همین جا بحث اعزام به سوریه برایم مطرح شد. اما چون
من فرزند شهید بودم ، اعزامم نمی‌کردند. تا اینکه به همراهلاخره بعد از رفت و آمد
زیاد موافقت کردند و من در دوره‌های آموزشی شرکت کردم که خیلی هم روزهای
به یادماندنی بود. من به همراه شهید مرتضی کریمی ، شهید علیرضا مرادی و شهید مجید
قربه همراهن خانی هم دوره بودم. رفاقت ما هم از همانجا شروع شد. حتی چند به همراهر که
به همراه مجید قربه همراهن خانی من را به همراه بی ام دبلیو دید به شوخی گفت اینجا چکار
می‌کنی … من هم می‌گفتم وجدان بیدار مهم هست …من برای دل خودم اینجام
…کلا این ماشین ما بهانه خوبی برای شوخی و خنده بود. حتی مجید به همراه ماشین
من عکس دارد.

به همراه هم اعزام شدید؟

نه مجید دو هفته بعد از من اعزام شد.

شما چه زمانی اعزام شدید؟

من آذر ۹۴ به سوریه رسیدم. جزو نیروهای فاتحین هم بودم که می‌شود
نیروهای داوطلب، بین ما حتی از بچه های سپاه هم بودند مثلا مرتضی کریمی
خودش سپاهی بود اما داوطلبه همراهنه به همراه فاتحین اعزام شده بود.

کدام منطقه بودید؟

العیس بودیم، الحاضر بودیم، آخرش هم که خان طومان بودیم.

به خانواده گفته بودید که سوریه‌اید؟

نه نگفته بودم. گفتم یک ماموریت داخلی هستم در مشهد. وقتی هم از سوریه
زنگ می زدم شماره نمی‌افتاد و آنها فکر می‌کردند ایرانم. البته بیشتر
وقت‌ها هم شب‌ها زنگ می‌زدم که صدای علمیات و درگیری نبه همراهشد.

برسیم به عملیاتی که دلیل جانبه همراهزی امروزتان هست.

یک عملیات بزرگ بود برای آزادسازی خان طومان. به همراه کمک نیروهای سوری،
ایرانی و افغان که از صبح شروع شده بود و من حدود ساعت ۱۰ بود که از پشت
بیسیم صدای شهید مرتضی کریمی را شنیدم. مرتضی پشت بیسیم التماس می کرد که
تورا به خدا برای ما نیروی کمکی بفرستید ، مهمات بفرستید ، مهمات بچه ها
تمام شده . دارند بچه ها را قلع و قمع می کنند. من این حرف‌ها را که شنیدم
رفتم جلو . این صدای مرتضی همیشه و همه جا توی گوش من هست. الان هم هروقت
حالم بد می‌شود ، سرم گیج می رود این صدا را می‌شنوم؛ آخرین صدایی که از
مرتضی قبل از شهادتش شنیدم.

یعنی شما برای کمک به مرتضی جلو رفتید؟

برای کمک به مرتضی و بقیه بچه‌های گروهان. من و چند نفر دیگر رفتیم جلو.
اول خط مقدم ماشین را گذاشتیم و آر پی جی و کوله پشتی و سلاح برداشتیم و
رفتیم به همراهلا. منطقه از نظر جغرافیایی تپه تپه بود. یک به همراهرانی هم قبلش زده
بود و راه رفتن خیلی سخت شده بود چون زمین پر از سنگ های نوک تیز بود.
بهرحال تپه اول را رد کردیم و در تپه بعدی رسیدیم به گروهانی که بچه هایش
شهید شده بودند. من سراغ مرتضی را گرفتم گفتند مرتضی به همراهلای تپه هست. یک
نگاهی به به همراهلای تپه انداختم دیدم یک ماشین به همراهلای تپه، هی عقب جلو می رود.
به همراه خودم گفتم که الان به همراه کورنت این ماشین را می زنند. فکر کردم ماشین متعلق
به نیروهای فاطمیون هست. بعد دیدم که این ماشین را جلوی چشم من زدند. وقتی
رسیدم به همراهلای تپه بچه ها گفتند که ماشین مال مرتضی بود. دیدم واحیرتا….
معنی آن بیسیم مرتضی را که می گفت بچه ها قلع و قمع شدند همانجا فهمیدم.
دیدم مجید قربه همراهن خانی یک گوشه افتاده و چهارتا تیر خورده. مجید هنوز زنده
بود اما در تیرس داعشی ها بود و کسی نمی توانست نزدیکش بشود. یکی دیگر از
بچه ها اگر اشتبه همراهه نکنم شهید مهدی حیدری آن طرف تر بود که تیر خورده بود و
او هم در تیررس بود. بچه های دیگر هم همانطور مجروح این طرف و آن طرف
افتاده بودند. سید فرشید خراسانی به من گفت زودتر کمک کن اینها را برسانیم
عقب. من به همراه هروضعیتی بود سینه خیز می رفتم و این ها را می کشیدم عقب.

مرتضی کریمی را هم دیدید؟

بله به همراهلای سر مرتضی هم رفتم. جنازه اش تکه تکه بود. مرتضی همیشه یک چفیه
دور گردنش داشت بچه ها می گفتند که وقتی مداحی می کرد به همراه این چفیه صورتش
را پاک می کرد. من دیدم از زیر این چفیه یک تکه آهن پرت شده و سرش را
بریده. سرش را بوسیدم و گذاشتم سر جایش…

خیلی به همراه مرتضی رفیق بودید؟

خیلی…رفاقت مان البته مال همین دوره ها بود اما خیلی به هم نزدیک شده
بودیم. یک اکیپ بودیم ، من بودم مرتضی بود مجید بود ، علیرضا مرادی
بود..همیشه به همراه هم می رفتیم این طرف و آن طرف. هنوز هم که هنوز هست یکی از
ناراحتی هایم این هست که پیکر مرتضی برنگشته..کاش برمی گشت و الان زن و بچه
هایش این طور چشم انتظار نبودند.

برگردیم به عملیات؟

بله…وقتی زخمی ها را فرستادیم عقب ، سید فرشید گفت که ۷-۸ نفر به همراه من
بمانند و بقیه هم برگردند عقب. من گفتم من می مانم. شهید عبه همراهس آبیاری گفت
می مانم. شهید میثم نظری گفت می مانم ، شهید امیرعلی محمدیان گفت می مانم.
سه نفر دیگر هم که نمی شناختم ماندند.آن موقع دیگر ساعت حدود ۲ بعد از ظهر
بود.

برای چه ماندید؟

ماندیم که تپه را نگه داریم. از صبح مرتضی کریمی و بقیه بچه ها برای
گرفتن این تپه و نگهداشتنش کلی زحمت کشیده بودند ، نمی توانستیم بگذاریم
زحمتشان هدر برود. به ما گفتند که بمانید نیروی کمک در راه هست اما تا ۸ شب
که ما آنجا را نگه داشته بودیم از نیروی کمکی خبری نشد. البته همین نگه
داشتن تپه بدون امکانات به همراه این تعداد نیروی کم خودش یک معجزه بود. گرچه که
خیلی ها همان جا شهید شدند… ما به دستور سید فرشید یک پیکان دفاعی درست
کردیم. نوک پیکان من ایستاده بودم ، سید فرشید از رهست رفت که یک قسمت را
ببندد که همان موقع دقیقا نزدیک او یک خمپاره زدند و همزمان دوتا تیر هم به
سمتش شلیک شد. سید زخمی شد. یکی از بچه ها به اسم حاج رحیم او را بغل کرد و
برد عقب. از آنجا دیوار دفاعی مان را که هشتی شکل بود کردیم هفتی شکل.
حالا این در شرایطی بود قناسه چی ها تند تند ما را می زدند. فکر می کنم
دوربین های حرارتی هم داشتند و به همراه اینکه هوا تاریک شده بود موقعیت ما را
خوب تشخیص می دادند. در همین گیرو دار، اولین خمپاره بعد از سید فرشید،
درست کنار من خورد. یک خمپاره ۶۰ بود که بی صدا هم هست. موج این خمپاره
شدیدا من را گرفت. حالم خیلی خراب شد طوری که از جایم بلند شده بودم و
فریاد می زدم. خدا بیامرزد شهید میثم نظری را که سریع دست انداخت توی کمر
من و من را نشاند. که در همین حین یک تیر هم خورد به کتف رهستم. میثم داد
زد بچه ها حمید را زدند ، حمید را بکشید عقب. بچه ها من را پشت یک سنگ
نشاندند . همان موقع دیدم که میثم نظری را زدند و میثم شهید شد. سنگر بعدی
عبه همراهس آبیاری را زدند. عبه همراهس هم شهید شد. آمدم آن طرف تر دیدم امیرعلی
محمدیان هم شهید شده. بقیه اسمشان یادم نیست. فقط من مانده بودم و یکی دیگر
از بچه ها که شروع کردیم به سمت عقب دویدن.

یعنی به همراه همان وضعیتی که داشتید؟

بله …البته حالم بهتر شده بود. حالا این در شرایطی بود که داعشی ها
پشت سر ما توپ ۲۳ ضدهوایی را خوابه همراهنده بودند روی زمین و چپ و رهست می زدند.
من چیزی حدود ۳ کیلومتر در این شرایط می دویدم تا از مهلکه خان طومان زنده
برگشتم و رسیدم به خط مقدم نیروهای خودی و همانجا بی هوش شدم. به هوش که
آمدم دیدم در بیمارستان صحرایی هستم. از آنجا به خاطر ترکشی که توی سرم بود
من را فرستادند بیمارستان، سه روز بخش مراقبت های ویژه بودم و بعد هم
فرستادند ایران. یک مدتی بخش اعصاب و روان بیمارستان بقیه الله بودم و یک
مدتی هم بخش عادی بعد هم به درخوهست خودم مرخص شدم.از همان موقع هم یک سری
قرص و دارو داده اند که نمی خورم.

چرا؟

وقتی می خورم اذیت می شوم یک جورهایی سست می‌شوم.

موج گرفتگی اذیت تان می کند؟

زیاد…اما دیگر عادی شده. یک شب یادم هست سروصدا زیاد بود سرمای زمستان
من به همراه یک پتو پا برهنه از خانه مان در شهران دویدم داخل اتوبه همراهن. صبح من را
نزدیک بهشت زهرا پیدا کردند کف پاهایم را تمام شیشه بریده بود. تا یک مدت
اصلا نمی توهستم راه بروم. آنهایی که می گویند چقدر گرفتید کجا هستند که
این حال من و امثال من را ببینند. کی می فهمند که ما چه چیزهایی کشیدیم.
بعد از برگشتم از سوریه یک به همراهر دخترم به من گفت به همراهبه همراه تو بعد از اینکه از
سوریه آمدی دیگر آن به همراهبه همراهی قدیم من نیستی… گفتم به همراهبه همراهیت خوب می شود…نگران
نبه همراهش. این حرف دخترم برای من خیلی سنگین بود. چون رابطه خیلی خوبی به همراه هم
داریم رفیق هم هستیم…حتی آن شب عملیات که داشتیم سمت عقب می دویدم یک
لحظه فقط یک لحظه چهره دخترم مقابل چشمم آمد …همانجا فهمیدم شهید نمی شوم
که هنوز رشته‌های وصل من به این دنیا قطع نشده.

دانلود آهنگ مسعود صادقلو ما به هم میایم