شب زنده داری در قرآن کریم به بیان لسان الغیب

۱۲ مرداد ۱۳۹۶ سایت خبری آوا

شب زنده داری در آیات و روایات اسلامی و مسائل عبادی حرف اول را میزند.خداوند به پیامبر خود در سوره اسرا آیه ۷۹ میفرمايد: وَمِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ عَسَى أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَامًا مَّحْمُودًا پاره ای از شب را به نماز خواندن زنده بدار، این نافله خاص تو است باشد، که پروردگارت ، تو را به مقامی پسندیده برساند.

آوا پردیس: خداوند در سوره مزمل  می فرماید: یا ایها المزمل، قم الیل الا قلیلا، نصفه او انقص منه قلیلا، أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا… اى جامه به خویشتن فرو پیچیده، به پا خیز شب را مگر اندکى، نیمى از شب یا اندکى از آن را بکاه، یا بر آن [نصف] بیفزاى و قرآن را شمرده شمرده بخوان.
شب زمینه ای می شود که شما وارد ملکوت شوید. در سوره زاریات در آیات ۱۷ و ۱۸ وقتی خداوند از متقیان یاد می کند یکی از صفات آنان را « کَانُوا قَلِیلاً مِّنَ اللَّیْلِ مَا یَهْجَعُونَ، وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ» توصیف می کند. یعنی آنها (پرهیزکاران) کمی از شبها را می‌خوابیدند و در سحرگاهان استغفار می‌کردند.

سحر بهترین زمان راز و نیاز است؛ سحر از ریشه «سحر» به معنی پوشاندن و رازآلود بودن است. (برگرفته از گفت و گوی حجت الاسلام دکتر “قاسم کاکایی” استاد فلسفه و عرفان اسلامی دانشگاه شیراز با مشرق نیوز)

حقیر به جهت ارادتی که به لسان الغیب داشته و دارم درصدد بودم برای شناخته شدن ایشان کار کوچکی انجام دهم.پس از تحقیق بر من روشن شد که ارائه ابیات حافظ در باب شب زنده داری به صورت کلی و در قالب غزلیات کامل است.پس این ابیات را به صورت واحد و بیت بیت خدمت شما عزیزان عرضه داشتم.باشد که خداوند همه ما را در داشتن سعادت شب زنده داری و ذکر شبانگاه یاری فرماید.

این نوشته کوچک باقيات الصالحات باشد برای مرحومه مغفوره منظوره.امید که خداوند جمیع ما را رحمت و مغفرت فرماید.

 
سحر با باد می گفتم حدیث ارزومندي
ندا آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش ميرو که با دلدار پیوندی
…………..
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
……….
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
………

 
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا یا ايهاالسکارا
……..
بخدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را
……..
با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما
…..
تیر آه ما ز گردون بگذرد
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

 
گفتم ای شاه غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حيرتند
در نبودن گر نشیند خسته و مسکين غریب

 
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست

 
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز هواست

 
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست

 
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژده ها داده است
که ای بلندنظر شاه باز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است

 
صوفی ما که به ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

 
من که شبها ره تقوی زده ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره ارم چه حکایت باشد

 
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر اه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

 
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یکدانه شد

 
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا باز آمد

 
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

 
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

 
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند

 
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

 
ز بخت خفته ملولم که بیداری
بود فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
کس نیارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

 
سرشک گوشه گیران را چو دريابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

 
سرمکش حافظ از آه نیم شب
تا چو صحبت اینه رخشان کنند

 
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

 
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

 
در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

 
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود

 
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهي

 
ای صبا امشبم مدد فرما
که سحرگه شکفتنم هوس است

 
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شبهای بیداران خوش است

 
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست

 
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

 
منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است

 
بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریه سحری و نیاز نیم شبی است

 
از بهر خدا زلف مپيراي که ما را
شب نیست که صد عربده با باد صبا نيست

 
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت

 
دلم که لاف تجرد زدی کنون صد شغل
ببوي زلف تو با باد صبحدم دارد

 
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
بمطربان صبوحی دهیم جامه چاک
بدین نوید که باد سحرگهی آورد

 
آنزمان وقت می صبح فروغست که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

 
به یمن همت حافظ امید هست که باز
اري اسامر لیلای لیله القمر

 
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیّدوار من باشي

 
سزای قدر تو شاها بدست حافظ نیست
جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی

 
با دعای شبخيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه یک اسم است خاتم سليماني

 
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ايدل مگر وقتی که درمانی

 
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
گفت بازآی که دیرینه این درگاهي

 
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنيم

 
خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است
مي سرايم به شب و وقت سحر می مويم

 
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

 
ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودي

 
بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شبخیز غلامی داري

 
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم شبی کوش و گریه سحري

 
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم
ببوي مژده  وصل تو تا سحر شب دوش
براه باد نهادم چراغ روشن چشم

 
ضمنا با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

 
پاسبان حرم دلشده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

 
گر تو زین دست مرا بی سرو سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم

 
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم

 
بر گلشنی اگر بگذرم چو باد صبا
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

 
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می آید صفيرم

 
پروانه راحت بده ای شمع که امشب
از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

 
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزي
چون صبح بر آفاق جهان سربفرازم

 
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده بگوش
كه دور شاه شجاع است مي دلير بنوش
—————————————
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلي بستان
كه مهتابي دلفروزست و طرف لاله زاري خوش
—————————————
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ
هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم
—————————————
نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر كارگاه ديده بي خواب مي زدم
—————————————
دوشم نويد داد عنايت كه حافظا
باز آكه بعفو گناهت ضمان شدم
—————————————
ز كوي يار بيار اي نسيم صبح غباري
كه بوي خون دل ريش از آن تراب شنيدم
—————————————
شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر
—————————————
حافظا در كنج فقر و خلوت و شبهاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
—————————————
به نيم شبي اگرت آفتاب همي بايد
ز روي دختر گلچهر زر نقاب انداز
—————————————
عشرت شبگير كن مي نوش كاندر راه عشق
شبروان را آشناييهاست با ميرعسس
—————————————
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ
دعاي نيمشب و درس صبحگاهت بس
—————————————
ساقي چو شاه نوش كند باده صبوح
گو جام زر بحافظ شب زنده دار بخش
—————————————
تا كي مي صبوح شكر خواب بامداد
هشيار گردهان كه گذشت اختيار عمر
—————————————

 
کو پیک صبح تا گله های شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم

 
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم
کس ندیده است ز مشک ختن و نافه چین
آنچه من هر سحر از باد صبا ميبينم

 
غنچه گو تنگدل از کار فرو بسته مباش
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسيم

 
گو بيا خواهد گشود از دولتم كاري كه دوش
من همي كردم دعا و صبح صادق مي دميد
—————————————
صبا بگو كه چه ها برسرم درين غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد
مرو بخواب كه حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد
—————————————
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از مي كنند روزه گشا طالبان يار
ز آنجا كه پرده پوشي عضو كريم توست
بر قلب ما ببخش كه نقدي است كم عيار
—————————————
اي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر
زاد و بيمار غمم راحت جاني به من آر
قلب بي حاصل ما را بزن اكسير مراد
يعني از خاك در دوست نشاني به من آر
—————————————
يك دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
—————————————
از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح
آن دم كه كار مرغ سحر آه و ناله بود
—————————————
از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد مي در پياله بود
—————————————
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آن دم كه كار مرغ سحر آه و ناله بود
—————————————
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
—————————————
چو گل سوار شو بر هوا سليمان وار
سحر كه مرغ درآيد به نغمه داوود
—————————————
گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد
گفتا خنك نسيمي كز بوي دلبر آيد
—————————————

محبوبه نوری آزاد

دانلود آهنگ مسعود صادقلو ما به هم میایم